داستان کوتاه 2


زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم! مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم! مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی.
مرد جوان: مرا محکم بگیر . زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه افرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.


مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

ناراحتقلبچشمکقلبناراحت

/ 6 نظر / 8 بازدید
سمیرا

خیلی قشنگ بود .مرسی

مطهره

عالی بود ممنون [وحشتناک]

عسل

خیلی خوب بود اشکم در امد[قلب][گریه]

ساقي

يه همچين مردي قرنهاست نسلش منقرض شده!!!

niloo

دوست داشتم :x

مرتضی

سلام من مایل به تبادل لینک با شما هستم , اگر موافقید وبلاگ من رو به ادرس bekhandid98.blogfa.com و تحت عنوان بدانید تا بخندید , لینک کنید و به من خبر دهید تا شما را لینک کنم